با آنکه می دانم
حتی خیال تو هم راهی به من نمی برد.
چه کودکانه به لبخند باز می شوند لبان قفل زده ام
به دیدن شادمانی تو...
پس اگر این شعر
دلم را فریاد می زند،
مرا ببخش....
گل در آن باید کاشت…
گل بکاریم بیا
تا مجالِ علفِ هرز فراهم نشود
بی گل آراییِ ذهن
نازنین
هرگز آدم، آدم نشود.
(مجتبی کاشانی)
از بس سرد و گرم روزگار را چشیده ام زیاد شده اند.
او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، ادامه مطلب ...
نداشتنت مثل این است
که بخواهند جانم را از تنم بگیرند
و مرا در انتهایی از جنس تاریکی رها کنند٬
که هیچ راه گریزی نیست ...
و داشتنت مثل این است ادامه مطلب ...
به فانی براونی
بدون تو نمی توانم زندگی کنم. جز تو دیدار تو همه چیز را فراموش کرده ام، امگار زندگی ام دراینجا به پایان رسیده است. دیگر چیزی نمی بینم مرا در خودت ذوب کرده ای؟
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد
دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به
ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
"نزار قبانی"
برای بار هزارم میگویم که دوستت دارم
چگونه میخواهی شرح دهم چیزی را که شرحدادنی نیست؟ ادامه مطلب ...
آرزو باز میکشد فریاد در کنار تو می گذشت ای کاش
دلم خیلی تنگ شده. نمیدونم چرا پارسال هم ماه رمضون یه طوری از هم دور بودیم و
ادامه مطلب ...